برای عموم ابوالفضل

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 6 بهمن1393 | 1:29 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
الان ساعت 12:38 نصف شبه همه خوابن خونه ساکته و فقط صدای شعله های بخاری و تق تق

تایپ کردن من میاد

خدایی الان برف خیلی جاش خالیه یعنی برف بیادا حسم کامل کامل میشه

من در حال حاضر حالم خوبه خداروشکر ایشالاکه خوب بمونه

واسه 5 شنبه میخوام قرمه سبزی و سوپ شیر و کلی دسر درست کنم ایشالا به امیدخدا

از فردا هم باید خونه رو گردگیری کنم تا یوقتی خدای نکرده بهونه دست مادر شوهرندم

هرچند مادرشوهرم ماهه ماه ایشالا خدایا سایه ی خودشو خونوادشو از سرم کم نکنه آمین یا رب العالمین

دوستم انسیه هم فردا براش خاستگار میاد ایشالا

به دلش بشینه و ازدواج کنه آمین



تاريخ : دوشنبه 6 بهمن1393 | 0:42 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
سلام

دارم به آهنگ وبلاگم گوش میدم آرامش بخشه

امروز لب تاپم از دستم افتاد یک گوشه ش شکست اما خداروهزار بار شکر

هنوز سالمه و مشکل اساسی پیدا نکرد ظاهرشکه مهم نیست

پس فردا تولد داداشمه به عنوان کادو واسش گوشی جدید خریدیم اما زودتر بهش دادیم

اما کیک و حتما باید واسش بگیریم کچلمون کرد ازبس هی میگه تولد من یادتون نره

جمعه تولد بابای عزیزم بود من و داداشم واسش کیک خریدیم واسش تولدگرفتیم

خیلی خنده دار بود

5 شنبه هم تولد آیلینه بعدازظهر اما من فقط باید برم 2 ساعت بشینم و زودبرگردم

چون قراره بیان خونمون  و....

تا ببینیم خدا چی میخواد ایشالاکه همه چی خیلی خوب پیش بره و همه شاد و خوشحال باشن

آمین



تاريخ : یکشنبه 5 بهمن1393 | 11:14 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
بده...

خیلی بده ادم مدلش دلتنگ بشه

چون به محض تنها شدن سریع دلت میگیره

از تابستون اینجوری شدم شدیدا نیاز دارم که حتما یک دوست پیشم باشه

ازوقتی آبجی رفت دلتنگیم بازم شروع شد

انسیه هم که از پریروز ندیدمش کاش بود

اما خوبیش اینه امروز رفتم خونه ی بهاره دوست ابجی

خیلیییی دختر ماهیه دوسش دارم داره ازدواج میکنه ایشالاخوشبخت شه

5 شنبه تولد دختر دوستمههههههه چقد خوب خوشحالم ازین بابت

خداروشکر



تاريخ : جمعه 3 بهمن1393 | 9:23 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
آره یا نه؟

خودمم نمیدونم!



تاريخ : یکشنبه 28 دی1393 | 10:34 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
وبلاگ عزیزم

سلام  تاحالا باهات حرف نزدم چطوری؟ حمل کردن اییییییییییییییینهمه حرف چه حسی داره؟

گاهی که خوشحالم یا گاهیکه ناراحتم روی تو تاثیری داره؟؟؟

تو یجورایی دفتر خاطرات منی با این تفاوت که نمیتونم جزیات و برات بنویسم و مجبورم

یوقتایی اونچیزیکه واقعا توی دلم هست و باهات درمیون بذارم میدونی که معذورم

گاهی دلم میخواست یک وبلاگ دیگه درست کنمو آدرسشو به هیچکی ندم اما واقعا دلم نیومد

ازت دل بکنم انگار باهات انس گرفتم یجورایی خودم بزرگت کردم

میشه گفت تورو به فزندی قبول کردم

فرزندم!

کاش تو زنده بودی و میتونستی گاهی برام دعا کنی بدون اینکه خودم بهت بگم

وبلاگ خوبم همینجوری باهام باش و تنهام نذار



تاريخ : یکشنبه 28 دی1393 | 10:21 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
Engar lahze be lahze be bad shodane halam nazdik misham,khodaya dobare na taghatesh baram asun 

nist behem lotfi kon komakam kon man bishtaraz harchizi be komake to niaz daram

khodaya tanham nazar havel halena fi ahsanel hal amin



تاريخ : شنبه 27 دی1393 | 11:8 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
motenaferam az entezar omidvaram hese entezar dobare nayad soragham khodaya amin 



تاريخ : شنبه 27 دی1393 | 1:59 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
هیچ راه فراری از مرگ نیست همه یک روزی میان دنبالمون و توشه میدن دستمون و مارو راهی سفر میکنن

من خودم بشخصه چیزی ندارم واسه اون دنیام تاریکی خیلی ترسناکه چون نمیتونی ببینی چی دورو برته

خدایا قبر مارو روشن کن نورانی کن دستمون و بگیر و خواهش میکنم کمکمون کن

آمین یا رب العالمین



تاريخ : چهارشنبه 24 دی1393 | 11:23 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
فردا تحویل پروژه

ان شالله که بتونم خوب ارائه بدم آمین یا رب العالمین



تاريخ : چهارشنبه 24 دی1393 | 9:4 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
بلاخره امتحانم تموم شد

اما هنوز احساس سبکی نمیکنم چون باید برم پروژه مو ارائه بدم که 10 نمره داره ایشالاکه بتونم خوب ارائه بدم و

بپذیره ازمرفتم دنبال چمدونم توی اتاق خالجون و لی یهو یادم افتاد که چمدونمو داده بودم به دایی سعید

با خودش برد آمریکا من چمدون خودمو می خوام دلم واسش تنگ شده بهش وابسته شده بودم

اخه اولین چمدون شخصی خودم بود که مامان واسه خود خودم خریده بود

مامانی به جاش یک چمدون بهم داد اما چمدون من خیلی فرق داشت مارک دار بود مال انگلیس بود

بیخیال عیبی نداره

چمدون الان توی اتاقمه انقد ذوق دارمکه دلم نمیاد برم لباسامو جمع کنم

الان 2 روزه که پشت هم میرم کلاس زبان فردا هم باید 2 جلسه برم که

توی این چند وقتیکه نیستم عقب نمونم

Mashhad parisa is coming

 



تاريخ : سه شنبه 23 دی1393 | 8:46 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
فردا امتحان

my freind and i study together tonight



تاريخ : دوشنبه 15 دی1393 | 9:22 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
الان 3 شبه که با آبجی و شوهرش و خواهر شوهرش  و همسرش و دخترخاله ی بهزاد شوهرش

میریم شبا بیرون خوش گذشت بسی زیاد...

چه خوبه که آبجی اومد ]چندروز دیگه امتخانش شروع میشه باید برگرده بعدشکه امتحانم تموم شه ایشالا منم میرم و با ابجی باهم برمی گردیم

ابجی داره انتقالی میگیره بیاد اینجا خداروشکر چه خوب

زمستان خوب است حتی الانکه دارم یخ میزنم

 کاش می شد زندگی و یا خیلی عقب زد یا یکم جلو

کاش.....

گاهی ادم فکر میکنه دیگران انتخابشون کاملا غلط و غیر منطقیه

ولی وقتی همه چی اتفاق افتاد میبینی....

ای وای

هیچیز اونجوریکه فکر میکردی نیست

و همه چی درست تر از چیزیه که تو فکر میکردی

خدایا اگه آره ...پس معلوم کن زودتر خواهش میکنم

اگرم نه بازم زودتر معلوم کن

خدایا نامعلومم وضعیتم اسف باره اخ .....و جه آشفته اند لحظه هایم

یوقتایی انقدر از یکی تو خیال خودتو بقیه خوبی میشازی انقدر میسازی

که به یجا میرسی به خودت شک میکنی میگی نکنه یوقت دارم اشتباه میکنم

خدایا باکی دردمو بگم؟ کمکم کن تو خدای منی فقط خودتیکه میتونی کمکم کنی

قوطه ورم.....

خدایا شکرت

چرا گاهی حرف کم ک هیچی اصلا نمیاد؟

بخاطر بی حوصلگیه؟یا تکراری شدن؟ اوفففففف

هرچند هم تکراری شدنه هم بی حوصله شدن

آدم از یه جایی دیگه حتی حوصله ی دفاع کردن از خودشم نداره به هیچ وجه!



تاريخ : دوشنبه 8 دی1393 | 10:41 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
خدایا خدایی نمیفهمم اینو

ینی هرچی فکر میکنم به هرچی فکر میکنم هرجور فکر میکنم

واقعا نمی فهمم حکمتش چیه واقعا؟

تو نمیخوای ؟یااونا نمیخوان بهونه ی تورو میارن؟

 

 



تاريخ : شنبه 6 دی1393 | 0:4 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
اگه خدا بود اینهمه التماس میکردم شاید تاالان حاجتمو داده بود

امان از بنده هاش.....امان   امان 



تاريخ : شنبه 6 دی1393 | 0:1 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
یکم از لغاتی که ممکنه برای تعریف کردن راجع به محرم به کارتون بیاد



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 4 دی1393 | 11:46 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
بچه ها یکمی اینجا لغط انگلیسی که توی کلاس زبان بهمون میگن و نوشتم اگه به دردتون میخوره و خوشتون میاد

بگین بازم بنویسم اگه نه که بازم بگین که ننویسم باشه؟



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1 دی1393 | 6:2 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
و چه غریبانه روزهایمان در گذرند.....

وقتی که حواسمان نیست



تاريخ : دوشنبه 1 دی1393 | 1:34 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
داشتم فیلم سر به مهر و می دیدم فیلم جالبیست...دوستش میدارم .البته نه خیلی اما می دارم دقیقا زندگی یک دختر رو اومده نشون داده و چه بسیار دلنشین می باشد برای من! امشب شب یلدا بود...تموم شد شب خوبی بود دیروز کلی کار کردم واسه مهمونیه شب ماهی شکم پر و قرمه سبزی و ماست بادمجون و سالاد درست کردم آخ...یادم رفت ترشی ببرم سر سفره عیبی نداره حالاکه گذشت -بابایی هنوز مشهده -فردا باید برم دانشگاه شهریه رو بریزم -می خوام تا وقتی بابایی نیومد پیش مامانی بمونم خیلی باحاله با اینکه کار خاصی نمیکنیم اما خوبه -از دیروز تاحالا درس نخوندم my bad -همه خوابن فقط من بیدارم جناب نامزد محترم که طبق معمول زود خوابید و من مانده ام تنهای تنها لااقل میشد گاهی که حرفم میومد بهش اس ام اس میدادم تا نیاز پیدا نکنم فیلمو pause کنم تا بیام حرفامو اینجا بزنم -برای امتحان تفسیر و طراحی وب چه کنم خدایا؟؟؟؟؟؟ خدایا کمکم کن خدایا می ترسم ازین 2 درس از بقیه هم می ترسم اما ازین 2 تا بیشتر از تفسیر می ترسم چون حفظی جاتم اصلا تعریفی نداره از وب می ترسم چون تاحالا سراغش نرفتم خدایا مرسی که امتحانا داره میاد خیلی هیجان زده و ترسانم هستم -دیشبکه تو حال خوابیده بودم با مامانی مثل همیشه من بیدار بودمو مامانی خواب بود خوب حقم داشت نصف شب بود گاهی که ماشین رد میشد از خیابون صداش و خوب میشنیدم خیلی من و برده بود به دوران کودکی به اون موقع هایکه فقط تابستونا و عیدا میومدیم شمال عیدا که همیشه هوا بارونی بود صدای بارون میومد وای چقد خوب بود خدایا با اینکه گذشت اما مرسی که تجربه ش کردم خدایا من خیلی بدم چون با پسرخاله هام بد اخلاقی میکنم خدایا من خیلی خیلی بدم

- هی می خوام برم بقیه فیلم و ببینم اما دلم نمیاد دوس دارم هی اینجا بنویسم

این حسیه که خیلی کم پیش میاد



تاريخ : دوشنبه 1 دی1393 | 2:46 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
زمستونم اومد :)

تاريخ : دوشنبه 1 دی1393 | 0:14 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
پروژه-امتحان-بابایی

و دیگر هیچ



تاريخ : یکشنبه 23 آذر1393 | 5:9 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
فردا امتحان میانترم دارم آذر هم شروع شد و کم کم داره رو به اتمام میره

و به امتحانات پایان ترم کم کم داریم نزدیک میشیم هیجان زده میشم یوقتایی

دوست دارم زودتر بیاد امتحانات و تموم بشه



تاريخ : چهارشنبه 12 آذر1393 | 3:22 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
سلام دوستان چخبر؟منکه یه خبر جدید دارم

انش الله مراسم نامزدیم نزدیکه

امیدوارم همه ی شماهایکه مجردین به زودی زود به فرد مورد علاقه تون برسین

بی سرزمینکه خیلی وقته قاطی مرغا شده



تاريخ : یکشنبه 9 آذر1393 | 2:54 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
منتظرم اون روز دوست داشتنی زودتر بیاد



تاريخ : چهارشنبه 30 مهر1393 | 9:38 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟ کجا روم که راهی به گلشنی ندانم که دیده برگشودم به کنج تنگنا من نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من! نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟ ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من



تاريخ : دوشنبه 28 مهر1393 | 10:54 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
گشنه ام!

خیلی زیاد....

دکتر بودم نتایج رضایت بخش بود :)

یک بچه ی چموش و خبیس داره کنار گوشم هی مخ کار میگیره دلم میخواد این مانیتور

سنگین وزنه قدیمی و بکوبم تو سرش تا بس کنه اما زهی خیال باطل!

و الان هم داره میخونه این متن و

ای خدا چقد فوضوله این بچه داره لبخندم میزنه بیخیال.... پسرخاله ست دیگه چه میشه کرد

محرم نزدیکه به به عذاداریه امام حسین...

نوکریه مهموناش و کردن ایشالا نصیب ما هم بشه آمین

چقد دوست دارم بازم برم کربلا ایشالا قسمت همه بشه به خدا کساییکه به بهونه های مختلف و از نظر خودشون موجه عقب میندازن خیلی خیلی خیلی اشتباه میکنن

حالا بماندکه وقتی برگشتم چقد مریض و ضعیف شده بودم

به خدا اگه امام حسین اینا اونجا نبودناااااااااا یعنی هرگز هرگز هرگز دلم نمیخاست

هیچوقت به همچین کشور بی فرهنگه آلوده و کثیف برم ای خدا شکرت واقعا

آدم قدر ایران و فقط با سفر به عراق میدونه

توی کلاس زبانم من از همه کوچیک ترم همه شون کلی کشور رفتن

فرانسه آلمان ایتالیا یونان آمریکا ترکیه قبرس

جلسه ی اولیکه رفتم بچه ها قرار بود راجع به بهترین کشوریکه

رفتن باید صحبت می کردن خداروشکر من چون اولین جلسه م بود ازم

نخواست استادم که توضیح بدم وگرنه آبروم میرفت

یعنی واقعا حرفی واسه گفتن توی کلاس در این زمینه ندارم

همه شون دنیا دیده ان و با تجربه البته خوب اونا ازمن خیلی بزرگترن

بعضی هاشون عروس دارن

همینش مایه ی دلگرمیه :)

دانشگاه بهم حال نمیده بدون فاطمه دوستم

خیلی تنها شدم نه همصحبتی دارم نه همپا

چندروزه به این فکر میکنم که آبجیم واقعا ازدواج کرد و دیگه رفتنی شد

 



تاريخ : شنبه 26 مهر1393 | 7:4 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
سلام

خوابم میاد!

دارم کم خوری میکنمکه وزنم زیاد نشه دیشب نصف شب از خواب پاشدم خیلی گشنم بود رفتم کلی غذا خوردم وقتی برگشتم تو اتاقم یادم افتاد که رژیم دارم مثلا!

هیچی دیگه یه حس بدی اومد سراغمکه زحماتمو اینجوری به باد دادم ولی بعدش گفتم ولش کن بابا عیب نداره و خوابیدم

من چرا نمیرم اینترنتمو درست کنم ؟؟؟؟ احتمالا دلم کتک میخواد باید زور بالای سرم باشه

فردا 8 تا 4 با یک استاد کلاس دارم ولی نمیخام غر بزنم خوب عیبش چیه مگه؟عیب که زیاد داره

اما عیب نداره

چرا فیلمیکه سفارش دادم نمیارن؟؟؟؟؟؟؟؟ مردم از بی فیلمی



تاريخ : چهارشنبه 23 مهر1393 | 6:57 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
ابجی امشب میخواد بره شام باهم رفتیم بیرون بعدش رسوندمش خونه ی مادر شوهرش بعدش اومدم خونه ی مامانی که یک تحقیق کوچولو دارم و هم اینکه عکسای قدیمی بابامو از مامانی بگیرم بدم به آبجی تا ببره واسه بابا خودش گفت آخه

امروز رفتم خونه ی مادرجون با آبجی و بهزاد خوش گذشت عمو و عمه و بچه هاشون بودن بلاخره بهزاد و هم به این بهونه دیدن

دیشب توی اتاقم تنها خوابیدم ترس داشت اما تحمل کردم و. فیلم گذاشتم تاخوابم ببره

اما بازم میترسم دلهره ی امشب و دارمکه میتونم مثل دیشب تحمل کنم یا نه خیلی ترسوام خیلی!

اما بلاخره باید عادت کنم 1 سال باید بگذرونم تا دانشگاه تموم شه نمیشه که همیشه برم پیش خالجون بخابم شباییکه شوهرش هست که نمیتونم برم پیشش

امیدوارمکه بتونم اخه زمستون در راهه شباییکه رعد و برق میزنه و برق میره اینجامکه بارون زیاد میاد

وای حتی فکرشم میترسونم

خدایا به امید تو



تاريخ : دوشنبه 21 مهر1393 | 8:56 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
امشب هوای این برم داشته که دیر بخابمو وبگردی کنم

بعد از مد تهای خیلی طولانی کنجکاو شدم وبلاگ دیگران و بخونم

یه مدتی اصلا اصلا و ابدا حوصله شو نداشتم حتی همین الانم بااینکه کلی حرف واسه نوشتن دارم بازم خلاصه ترین حد ممکن و مینویسم چه برسه اه اینکه کلی وقت بذارمو وبلاگ بخونم!

اما الان حسش اومد و میدونم تا چند لحظه دیگه میره

دلم تنگ شد واسه حال و هوای اینجا به مدت خیلی مینوشتم یادش بخیر

شنبه ی پیشکه عروسی بودیم یکی از فامیلامون که همسن خواهرمه(19 ساله) پیشم نشسته بود گفت همه جا میگن که نمیخای ازدواج کنی آره؟گفتم نه درست نیست شایعه س

گفت میگن خاهر کوچیکترش دید این ازدواج نمیکنه خودش ازدواج کرد زودتر میگن حتما یکی و واسه خودت داری

گفتم خوب اگه کسی و داشتمکه زودتر ازدواج میکردم

گفت دیدن ازدواج نمیکنی اینجوری فکر میکنن دیگه گفتم بیخیال میدونستم با ازدواج آبجی پشت سرم حرف زیاد میشه عیبی نداره

گفت همه میگن اون دختر بزرگه(یعنی من) سرسنگینه اما دختر کوچیه از اول شیطون میزد

(بیچاره آبجیم) گفتم اگه میگن من سرسنگینم پس چرا باخودشون فکر میکنن من یکیو دارم واسه خودم؟

گفت مردمن دیگه اینجوری فکر میکنن

حالا خوبه من 21 سالم بیشتر نیستا وگرنه واسم دبه ی سرکه هم میفرستادن دم خونمون

حالا نمیدونم اگه برخام برای ارشد برم خارج از کشور (البته اگه بشه) ازدواج کنم برم؟یا نه برم وقتی برگشتم ازدواج کنم؟

اصلا برم خوبه یا نرم؟ نمیدونم والا موندم

بگذریم...

کلاس زبان خوش میکذره بهم دوسش دارم



تاريخ : شنبه 19 مهر1393 | 0:36 قبل از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
من موندم ایناییکه یهویی سرو کله شون توی وبلاگا پیدا میشه بعد میگن سلام وبت توپه یا وبت عالیه!

دقیقا فازشون چیه؟؟؟؟؟؟

عجیبه واقعا!

بگذریم...

دیروزکه دانشگاه بودم توی سالن تنها بودم منتظر بودم تا استادم بیادو کلاس شروع بشه روبه روم سالن جلسات بود

یه آقای قد بلند و لاغری ازش اومد بیرون ترکمن بود

قیافش شبیه یکی از همسفرای کربلام بود فکر کردم خودشه بعدکه دقت کردم دیدم نه بابا این قدش خیلی بلند تره ولی خیلی برام آشنا میزد 2 تایی توی سالن تنها بودیم

هی میگفتم خدایا این کیه؟ بعد یهو شناختمش فرهاد قائمی بود توی تیم ملی والیبال خیلی تعجب کرده بودم

واسمم جالب بود و بسی خوشنود گردیدم!

دلم میخاست برم یه سلامی بهش بکنمکه یهو همکلاسیام مثل مور و ملخ ریختن بیرون رفتن کلی ازش عکس گرفتن از سالن جلساتم کلی ادم اومد بیرون خلاصه نشد بهش سلام کنم دیگه!

ولی بلندتراز چیزیه که توی تلوزیون نشون میده

خیلی خوشم اومد ازینکه ادم کم سن و سالی مثل این خداروشکر انقد موفقه و محبوبه خیلی حال کردم



تاريخ : جمعه 18 مهر1393 | 11:56 بعد از ظهر | نویسنده : پری آسماني |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.